محمد تقي الأستر آبادي
132
شرح فصوص الحكمة
عقلى از عاقل جدا نباشد ، بل چون صورت خاتم بود كه در جميع اقطار موم بود . و ايضا شايد كه عقل موجود بود خالى از صورت عقلى و بالفعل عقل باشد . و صورت ( 169 ) عقلى حالتى بود او را چون سواد جسم را ، و ذات عقل در خارج متميز « 168 » باشد از صورت عقلى ، كه هر چيز كه چنين بود ، او را قوتى بايد كه قبول كند در خارج به آن قوّت آن عرض و حالت را . و نشايد كه گويند صورت عقلى موجود خارجى نبود ، چه امر خارجى همين باشد كه بىاعتبار و فرض ما موجود باشد . و اينجا در خارج ذاتى بود و صفتى . خواه آن صفت از اعراض مادّيه بود ، چون سواد و بياض ، و خواه مجرّد ، چون صورت عقلى . و آنكه گويند اين نه وجود خارجى است ، معنيش اين بود كه نحوى ديگر است از وجودات عينيّهء متأصّله . چه هيچ كس نتواند گفت كه : در خارج عقل متصف به صورت عقلى و علمى نيست ، بلكه در خارج نفس عالم است ، و علم براى او ثابت است . اينست آنچه به خاطر مىرسد در توضيح سخنان اوايل ، و اللّه اعلم بحقائق الامور . و ازينست كه ارسطوطاليس در ميمر آخر در كتاب « اثولوجيا » گفت : عقل كل اشياء بود بالفعل ، و صورت تمامى عالم . و گفت : نفس را دو مرتبه باشد : يكى مرتبهء حسّ ، و درين حال محسوس بود بالفعل ، و حاسّ بالفعل است . و يكى مرتبهء تعقل ، و درين حال عاقل بالفعل باشد وجود عقل بالفعل را « 169 » . كه اگر عقل را دو حال بود كه وجود عقلى اين نحو باشد كه يا محسوس باشد و يا معقول ، بلكه محسوس بود و حاس بود معقول و عاقل ، و مرد ادراك هر چيز كند « 170 » همان
--> ( 168 ) - م : مميز . ( 169 ) - م « را » ندارد . ( 170 ) - م « كند » ندارد .